حسین جونحسین جون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عزیز دل آجی

قاصدک 10

آقاگل، واقعا معذرت می خوام به خاطر این که این همه مدت برات پیام نذاشتم. آخه واقعا درگیر بودم. و این که مطلب خیلی جالبی مد نظرم نیود. اگه (بعدها) یه سری به وب خودم ( soore-tamasha.blogfa.com ) بزنی، متوجه می شی که تو این مدت حتی وب خودمم آپ نکردم. حالا بگو چی شد که تصمیم گرفتم با وجود این همه مشکل (اینترنت dial-up ، درس و مدرسه، کارای خونه و ...) اومدم نشستم پای رایانه! تازه من هنوز لباسای مدرسه ام رو هم عوض نکردم!!! دلیلش یه خبر بود. یه خبر درمورد تو. بالاخره فهمیدیم جنسیتت رو. همونی که من می خواستم. یه گل پسر مامانی   ...
3 دی 1391

قاصدک 9

عسیسم، دیروز تولد آجی زهرا، دخترعمه مریم، بود. من و عمه مهری و دوقلوهاش و زن عمو مجید و دنیا، سرما خورده بودیم همه فامیلی. بعد به خواست عمه زنگ زدیم مامانی و بهش گفتیم(که ما همه سرماخوردیم) اگه می خواد و فکر می کنه که ممنکه سرما بخوره نیاد. مامانم نیومد راستش من خیلی ناراحت شدم که مامان نیومده، با خودم می گفتم مامان چه قدر گناه داره که چون بارداره نتونست بیاد، همه به عمه می گفتن نباید به مامان می گفت. ولی بعد مامان گفت که خودشم کسل بوده و حال نداشته. در هر حال این رو گفتم تا بیشتر قدر مامان رو بدونی؛ هر چند حالا حالاها از مامی از این فداکاری ها زیاد باید بکنه ...
20 شهريور 1391

قاصدک 8

نی نی، من کلی نشستم با خودم فکر کردم، دیدم خیلی خوب می شه اگه تو پسر بشی ها! آخه اون موقع اختلاف نظرای من و مامی کمتره. مثلا سر انتخاب اسم و لباس و ... کمتر به مشکل می خوریم تاااااااازه، این جوری خودمم یکی یه دونه می مونم( این و یواشکی گفتم، به کسی نگیا)
17 شهريور 1391

قاصدک 7

ناناز، مامان امروز رفت سونو. رفت ببینه اوضاع قلبت چه جوریاست که دید عالیه عالیه، هیچ چیز دیگه هم نپرسید( مثلا سنتو دقیق). فقط گفت دوماهشه. آخه من چی کار کنم از دست این مامان بی ذوق ...
14 شهريور 1391

قاصدک 5

فینگیلی می دونی چیه؟ امروز خاله سمیه به مامان گفت تو پسری! گفت از شش ماه قبل خوب دیده که مامان یه پسر میاره. منم به مامان گفتم خواب زن چپه. به هر حال فکر کنم باید تا سه- چهار ماه دیگه صبر کنیم تا جنسیتت رو بفهمیم ولی این رو مطمئنم که هر چی باشی خیلی ناز می شی؛ چون هم من خوشکلم هم داداشی!
8 شهريور 1391

قاصدک 4

کوچولو می دونی یکی از دلیل هایی که مامان رو به فکر آوردنت انداخت چیه؟ اون خیلی دوست داره یه بچه ی حافظ قرآن داشته باشه. من که الآن تو اوج درسم و شاید یه کم دیر شده باشه، داداشی هم از اون جایی که پسره، زیاد حوصله ی حفظ رو نداره، می مونی تو. البته اینم بگم که خود مامانی هم داره حفظ می کنه ها. تمام تلاشت رو بکن تا کاری رو که ما نتونستیم تمومش کنیم، به خوبی به پایان برسونی.
7 شهريور 1391