حسین جونحسین جون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

عزیز دل آجی

قاصدک 3

گلم به مامان گفتم یه عالمه سیب و به بخوره تا تو خوشکل بشی، نازو مامانی و تو دل برو. نی نی نمی دونم چرا همش حس می کنم تو دختری؛ یعنی خیلی دوست دارم دختر بشی. اصلا نمی تونم تو رو تو تصوراتم پسر ببینم. نمی دونم چرا! شاید به خاطر اینه که خودم دخترم، شاید به خاطر اینه که یه داداش دارم، شایدم دلیلش وجود نی نی های دختر نازی باشه که دور و برمن. امیدوارم هرچی که باشی، سالم و ناز باشی.
6 شهريور 1391

قاصدک 2

امروز مامان رفته بود بازار. برای خودش پارچه مانتویی خریده بود و برای تو هم یه ژورنال. می خواد بخشی از سیسمونی تو خودش بدوزه. وای باید ببینی چه چیزای نازی تو اون هست. کاشکی می شد تو زودتر می اومدی؛ آخه انتظار خیلی سخته. تازه من که آجیتم این رو می گم، ببین مامان چی می کشه. اآن که من دارم اینو می نویسم مامان یکی- دو ماهشه. هنوز دقیق نمی دونیم.
5 شهريور 1391

قاصدک1

امروز مامان یه راز رو بهم گفت یه راز شیرین و دوست داشتنی و . . . غیر منتظره! راستش وقتی اون رو شنیدم نمی دونستم خوش حال باشم، یا ناراحت. اصلا خشکم زد. آخه مربوط می شد به یه ماجرایی که قبلا در موردش بحث شده بود و (من فکر می کردم) فراموش شده. و اون راز، وجود تو بود عزیز دلم.یه نی نی دوست داشتنی. سومیمون.    
4 شهريور 1391